Saturday، December 05، 2009

Time lapse-1

خودکار با دستم غریبی می کنه، اینقدر ننوشتم که دستهام خشک شدند. توی بالکن خونه ام نشسته ام و منتظرم شاید آفتاب ار پشت ابرها بیرون بیاد.
***
یک جایی توی گذشته توی اتاقم نشستم و از ترس اینکه مامانم دفتر خاطراتم رو بخواند خیلی سر بسته خاطرات روزانه ام رو می نویسم... اما نمی نویسم که عاشق شدم...
***
حالا دارم می نویسم، از زندگی که هیچوقت فکر نمی کردم مالکش بشم. دوست ندارم چیزی رو از قلم بندازم، از خونه ام می نویسم، از گل های توی گلدونم... اما نمی نویسم که دلتنگ اتاق خاکستری ام هستم... نمی نویسم که دارم با گذشته ام غریبه می شم.


***
یک جایی توی گذشته از پنجره اتاقم به بیرون زل زدم و با خودم فکر می کنم که چی می شد یک روزی می رسید که می تونستم توی دفرتم همه چیز رو بنویسم.. بدون ترس...
و برف شروع کرد به باریدن...


***
حالا توی بالکن خونه خودم نشستم و دارم می نویسم، از هیچ چیزی هم نمی ترسم... سرمو بلند می کنم، هوا هنوز ابره. از جایم بلند می شم و گلدون پر از گلم رو زیر بغلم میزنم. در حالیکه دارم وارد خونه می شم دفتر و خودکارم و توی بالکن رها می کنم.


... بعضی حرفها رو هیچوقت نباید نوشت.


Sunday، November 15، 2009

Time lapse - Intro


آفتاب از لا به لای برگ ها پشتم را نوازش می کند. سکوت و صدای آب، اینجا زمان حال است در گذشته بعید. خاطرات در پس زمینه خاکستری ماضی مستمر گم شده اند. صدای مرغ های دریایی به آینده پرتابم می کند، دوست دارم بازیچه دست زمان باشم...


Friday، November 13، 2009

Silver lining


خوب من برگشتم. 
در مدت نبودنم به دو نتیجه خیلی مهم رسیدم:
1. خونه اینجانب نه ایران نه کاناداست نه آفریقاست نه این خراب شده ای که الان توشم، خونه من توی مخ پر از خالیمه... می خوام روی پیشونیم یه پا دری نمدی بندازم که روش نوشته :
home sweet home
2. این لوس بازی ها به من نیومده کلاً، سفر و خود یابی و منو دریاب و ازین حرف ها در کل با مزاج اینجانب سازرگار نیست. من بهتره همون قطعه گم شده بمونم و به قل خوردنم ادامه بدم.
خلاصه این که من برگشتم که قل بخورم! دیگه تصمیم با خودتونه که با من بچرخید و گیج بزنید، یا اینکه سر جاتون بایستید و سعی کنید از دور با من بای بای کنید. 
دلم تنگ شده بود ها!

Friday، August 14، 2009

سفرنامه- پایان

وقتی شروع کردم با خودم عهد کردم که هیچوقت تمام نکنم، هیچوقت نگم خداحافظ. اما خوب در زندگی خیلی چیزها اون طوری که برایش برنامه ریزی کرده بودم پیش نرفت، و حالا بعد از شش سال به این نتیجه رسیدم که باز هم باید عهدمو بشکونم.
توی این مدت خیلی اتفاقات افتاد، چندین بار تصمیم گرفتم که نوشتن رو کنار بگذارم... اما اینبار فرقش با دفعه های گذشته اینه که قرار نیست که دیگر ننویسم، فقط برای مدتی نوشتن توی این بلاگ رو کنار می گذارم.
یک روزی دوباره برمیگردم، فقط بستگی به این داره که چقدر سریع بتونم راه برگشتمو پیدا کنم... کی می دونه شاید شماها منو زودتر پیدا کنید!
من توی این وبلاگ بزرگ شدم. عاشق شدم. سفر کردم.گریه کردم. با ترس هام مقابله کردم و دوباره ادامه دادم. حالا دوباره می خوام یک سفر دیگر رو شروع کنم... به جایی که غریبه باشم و برای مدتی غریبه بمونم.
برای اینکه با من موندین ازتون ممنونم و بدونین که من همچنان بهتون سر می زنم...
دلم تنگ می شه
خیلی زیاد....
خداحافظ
مونا

Friday، August 07، 2009

سفرنامه-دوازده

ورقم بزن، اینجا صفحه کتاب زندگی من نیست....

Thursday، August 06، 2009

سفرنامه-یازده

عیبی نداره من درک می کنم...
درک می کنم که هیچوقت دو دو تا چهار تا نشد
درک می کنم که پیامبر خداشم اشتباه کرد
درک می کنم که هیچ چیزی کامل نیست
درک می کنم که خیلی چیز ها قرار نبود اتفاق بیفته... اما افتاد
درک می کنم که خیلی وقت ها درک نمی شم
درک می کنم چرا هوا طوفانیه
درک می کنم بعضی وقت ها حتی چیزهای کوچک هم زیادی می شه
درک می کنم که خیلی وقتها برات حرفهام قابل هضم شدن نیست
درک می کنم خسته ای
درک می کنم توروعزیزم ،درک می کنم
.....
.......
تو هم درک کن که من همیشه بودم... باز هم هستم

Sunday، August 02، 2009

سفرنامه-ده

صبح به خیر قارچ سمی! ببینم عامل فکرهای مسموم من تویی؟