خودکار با دستم غریبی می کنه، اینقدر ننوشتم که دستهام خشک شدند. توی بالکن خونه ام نشسته ام و منتظرم شاید آفتاب ار پشت ابرها بیرون بیاد.
***
یک جایی توی گذشته توی اتاقم نشستم و از ترس اینکه مامانم دفتر خاطراتم رو بخواند خیلی سر بسته خاطرات روزانه ام رو می نویسم... اما نمی نویسم که عاشق شدم...
***
حالا دارم می نویسم، از زندگی که هیچوقت فکر نمی کردم مالکش بشم. دوست ندارم چیزی رو از قلم بندازم، از خونه ام می نویسم، از گل های توی گلدونم... اما نمی نویسم که دلتنگ اتاق خاکستری ام هستم... نمی نویسم که دارم با گذشته ام غریبه می شم.
***
یک جایی توی گذشته از پنجره اتاقم به بیرون زل زدم و با خودم فکر می کنم که چی می شد یک روزی می رسید که می تونستم توی دفرتم همه چیز رو بنویسم.. بدون ترس...
و برف شروع کرد به باریدن...
***
حالا توی بالکن خونه خودم نشستم و دارم می نویسم، از هیچ چیزی هم نمی ترسم... سرمو بلند می کنم، هوا هنوز ابره. از جایم بلند می شم و گلدون پر از گلم رو زیر بغلم میزنم. در حالیکه دارم وارد خونه می شم دفتر و خودکارم و توی بالکن رها می کنم.
... بعضی حرفها رو هیچوقت نباید نوشت.