Tuesday، July 07، 2009

سفرنامه-هفت

دارم عادت می کنم...

Tuesday، June 16، 2009

سفرنامه-شش

هستم حتی اگر نباشم... خدا به همراهتان مردم سبز.

Sunday، June 07، 2009

سفرنامه-پنج

خدایا دوست دارم گاهی درد دل کنم با شما، شما را چه دیدید، شاید یک روز به درک متقابل برسیم و اینقدر استخوان درچیز همدیگر فرو نکنیم.
چیز=زخم

Monday، June 01، 2009

سفرنامه-چهار

اینجا بد نیست، اونجا هم بد نبود، هیچ جا بد نیست... من بدم.

Thursday، May 28، 2009

سفرنامه-سه

بوی اقاقیا توی دماغم پیچیده، صدای خنده من و یک عالمه جای کبودی روی پاهای دراز و لاغرم. عصرهای گرم تابستان و بوی پوشال های آب خورده کولر...
خبری از گرمای تابستان نیست... نم کشیدم.

Tuesday، May 26، 2009

سفرنامه-دو

سکوت و یک دنیا فاصله و ذهن پر از وحشت من... غربت قلبمو با اینا پر می کنم. شاید یه روزی، یه جایی، یه جوری... اما حال اینجام و باز هم سکوت. شاید یه روزی، یه جایی، یه جوری... شاید هم هیچوقت، تا ابد، همین جا...

Sunday، April 26، 2009

سفرنامه-یک

میگن خونه اونجاست که دل آدم هست، ببخشید کسی دل منو ندیده؟